نوار مغز و حال داغون مامانی و بابایی
میدونستم
حس ششمم بهم گفته بود که نوارت خوب نیست
ولی فکر میکردم کمی آب نورمال باشه
اینکه نوار کاملا خراب باشه خیلی داغونم کرد
مثل همیشه مطب شلوغ بود
حال منم خیلی بد بود
حسابی ترافیک بود و همش درحال عق زدن بودم
مطب هم رسیدم بخاطر شلوغی اونجا همش حالت تهوع داشتم
شهرام اصرار کرد برو تو ماشین
یه چنددقیقه ای تو ماشین نشستم
اما دلم طاقت نیاورد
روسری رو جلوی صورتم گرفتم رفتم داخل
شهرام داروی انیتا رو داده بود خوابش برده بود بچم بیحال بود رو دست شهرام درحال خوابیدن
چقدر دلم میخواست باز بشینم کف مطب و زار زار گریه کنم
به حال انیتا و بچه هایی که اونجا بودنو حالشون خوب نبود
یه آقایی با تیپ شیک و جوون اونجا بود که یه بچه حول و حوش 6 ساله فلج مغزی تو بغلش بود
داشت با منشی حرف میزد کفش پسرش افتاد
یه اقایی کنارش ایستاده بود به روی خودش نیاورد
رفتم از زیرپاش برداشتم به پدرش دادم
دلم سوخت
آتیش گرفتم
مادر بچه بخاطر شرایط طلاق گرفته بود
پدر مونده بود و یه بچه سی پی
منشی دکتر صدام کرد و گفت دگتر میگه نوارش خوب نیست
فردا برو با دکتر حسینی تو بیمارستان صحبت کن بذاره تو لیست شیرخشک
اینو گفت و من دیگه بدنم بی حس شده بود
میدونستم دوباره باید رژیم رو شروع کنیم
اخه چطوری میشه
به بچه
مواد قندی ،نشاسته ای
برنج و نون و.... نداد
ای خدا
بچم این چندوقته بخاطر خوردن غذای متنوع خیلی خوشحال بود
اما دوباره باید شروع کرد
با حالی نزار اومدم به شهرام گفتم
قبل اینکه نوار رو دکتر ببینه خودم نگاه کردمو بهش گفتم
امروز زنگ زدم دکتر حسینی
گفت شنبه بیا
شنبه برم کلی میخوام با دکتر درمورد آنیتا صحبت کنم
دوست ندارم عید پارسال
دوباره تکرار شه
این چندوقته منو و شهرام همش خوابای بد میبینیم
امسال یه روز بعد از سال تحویل
میرم بیمارستان
برای بچه ها عروسک میبرم
زخم کهنه ای هم که از عید پارسال دارم
اینجوری شاید مرحم ببخشم
بتونم با مامانا هم همدردی کنم



نوار مغز و حال داغون مامانی و بابایی 